بيست و هفتم رجب، روز برگزيدن آخرين فرستاده خداست. در اين روز، درهاي بهشت باز شد. رايحه زندگي جاويد در زمين پيچيد و آخرين نماينده خداوند در زمين، حضرت محمد بن عبدالله ( ص ) برگزيده شد و زمين در زير گامهاي مقدس او جان گرفت. او برگزيده شد تا درس اخلاق بدهد. او انتخاب شد تا قسط و عدل را جاري كند. او انتخاب شد تا به انسان هويت بدهد و بر بندگان، همه پيام خدا را بخواند.
آنگاه كه جبرئيل بر او خواند
اِقراَ... بِسمِ رَبِكَ اَلذي خَلَق.... خَلَق الاِنسانُ مِن عَلَق ... ![]()
او خواند به نام خدايش و حرا شاهد بعثت او شد. روزهاي پربركت ميلاد و مبعث، روزهاي نزول رحمت خداست. روزهايي است كه بهترين مخلوقات خدا، برگزيده شدند. روزهاي خوب زيستن در كنار همه خوبيهاست. چه خوب بود ما هم خوب زيستن و مهربان بودن را ياد مي گرفتيم. چه خوب بود معني انسانيت و انسان بودن رو خوب درك مي كرديم. ولي افسوس كه ..........................

خدايا ياري كن اين بنده گناهكارت را، ياري كن تا شايد به حرمت اين روزهاي پربركت راه خوب زيستن و خوب بودن را پيدا كنم. كمكم كن خدايا چون كه جز تو ياور و همدمي ندارم و جز تو در اين برهوت زندگي سرگردانم.
17 مرداد ماه مصادف است با ولادت مولود كعبه. حضرت علي ( ع )، سر سلسله امامت. علي ( ع ) در دامان خانواده نجيب و پاك و در جوار عم خود، محمد مصطفي ( ص ) رشد كرد و رسالت هدايت امت رسول خدا را بر عهده گرفت.
او مصداق بارز " اشداء علي الكفار و رحماء بينهم " بود. دوست دوستان خدا و دشمن دشمنان خدا بود. در اين رهگذر هرگز از گزند قاسطين و مارقين در امان نماند و مدام تازيانه كينه و نفرت و جهالت منافقان بر قامت استوارش نشست. آنجا كه از عناد جاهلان به تنگ آمده بود، فريادش را چاه شنيد و آن هنگام كه غريبانه اندوه بي مهري را به جان خريده بود، فاطمه ( س ) فرياد علي ( ع ) مي شد. او مفهوم تشيع علوي بود كه به همه تاريخ استكبار " نه " گفت و به شيعه آموخت كه به هيچ ظلمي سر تسليم فرود نياورد.
خدايا به ما توان و لياقت بده تا ما هم در راهي كه ايشان قدم بر مي داشت گام بر داريم و عاشق واقعي علي ( ع ) باشيم.

دوستان حرف من اين است: بيائيد، دستانمان را بر شانه هاي محكم و استوار پدر نهيم و او را به پاس ميليونها لحظه فداكاري در آغوش گيريم و از او همت بلندش را بخواهيم تا ما نيز لذت فتح قله هاي آرزوهايمان را با دستان و پاهاي خود و همت بلند به ارث برده از پدر، به خود هديه دهيم. سنگيني مسئوليت خوشبختي خود را از دوش پدر برداريم تا فرصت كنيم زيستن را خود ما تجربه كنيم و گوهر وجوديمان را آزاد و فرصتي گردد تا اين بار دغدغه هاي عاشقي مان را با او بيش از نگراني هاي مسموم روزمرگي تقسيم كنيم. جمله بابا نان داد را نيز همچون الف ب ي بسراييم و با نان همت بابا بخشيدن بي توقع را بياموزيم، نه تكيه كردن را، نه در خدمت ديگري بودن و بدون توجه به خود بگوئيم بابا آب داد، بابا نان داد. و ز سالاري بابا مي سازم عشق، مي بخشم زندگي.
پدر عزیز روزت مبارک.![]()
پرنده بر شانه هاي انسان نشست . انسان با تعجب رو به پرنده كرد و گفت : اما من درخت نيستم .
تونمي تواني روي شانه ي من آشيانه بسازي.
پرنده گفت : من فرق درخت ها و آدم ها را خوب مي دانم . اما گاهي پرنده ها و انسان ها را اشتباه
مي گيرم .
انسان خنديد و به نظرش اين بزرگ ترين اشتباه ممكن بود .
پرنده گفت : راستي ، چرا پر زدن را كنار گذاشتي ؟
انسان منظور پرنده را نفهميد ، اما باز هم خنديد .
پرنده گفت : نمي داني توي آسمان چقدر جاي تو خالي است .
انسان ديگر نخنديد . انگار ته ته خاطراتش چيزي را به ياد آورد . چيزي كه نمي دانست چيست .
شايد يك آبي دور ، يك اوج دوست داشتني .
پرنده گفت : غير از تو پرنده هاي ديگري را هم مي شناسم كه پر زدن از يادشان رفته است .
درست است كه پرواز براي يك پرنده ضرورت است ، اما اگر تمرين نكند فراموشش مي شود .
پرنده اين را گفت و پر زد . انسان رد پرنده را دنبال كرد تا اين كه چشمش به يك آبي بزرگ افتاد و به ياد آورد روزي نام اين آبي بزرگ بالاي سرش آسمان بود و چيزي شبيه دلتنگي توي دلش موج زد .
آن وقت خدا بر شانه هاي كوچك انسان دست گذاشت و گفت : يادت مي آيد تو را با دو بال و دو پا آفريده بودم ؟
زمين و آسمان هر دو براي تو بود . اما تو آسمان را نديدي .
راستي عزيزم ، بال هايت را كجا گذاشتي ؟
انسان دست بر شانه هايش گذاشت و جاي خالي چيزي را احساس كرد . آن گاه سر در آغوش خدا گذاشت و گريست !!!!!

دلم مي خواهد به فرصت طلوع آفتاب و انتظار آفتابگردان نگاه كنم، به قطره هاي ريز باران و نور كه آبستن رنگين كمانند و به چشمهاي بهانه گير و به دستهايي كه دوري را حس مي كنند.
مي خواهم به خنده زير باران نگاه كنم و به كودكي كه حتي وقتي كلمه اي بلد نبود عشق را مي فهميد و با اصوات كهن آن را بي جواب نمي گذاشت. به سبزه هاي زرد شده سير دلم نگاه خواهم كرد تا يادم بماند كه تمام شدن را همه تجربه مي كنيم.
به آدمهايي كه براي علاقه نشانه مي گذارند و آن را ابراز مي كند نگاه خواهم كرد و به سنگ قبر آدمهايي كه آرام گرفته اند و هيجانهاي خاموششان را حس خواهم كرد. غم را مي بينم كه آدمها را جمع و منقبض مي كند و شادي كه مثل بال، جسم و روح را تا خدا پر مي دهد. به آدمها در ساحل كه استراحت برايشان ترسناك است چرا كه شخصيت كاذبشان را از دست مي دهند و به آدمها در خيابان، در اداره و در بازار نگاه مي كنم ببينم به كجا مي روند؟! به سفرها و قطارها سر خواهم زد آنجا كه جفتهاي متضاد را از اين سو به آن سوي هستي مي كشند، قطار شب و روز، قطار مرگ و زندگي .
به زيباترين كريستال دنيا به برف نگاه خواهم كرد و رد آن جواهر فروش را تا لطيف ترين جواهر دنيا – باران – جستجو خواهم كرد. خلاصه به همه طلبها و طربها نگاه خواهم كرد و به بند زبان كه هستي را اين چنين تنگ مي كند.


