روزگار غریبی است. گاهی آهنها و اتمها و رنگها و نیرنگها فاصله ای به قدر هزار سال نوری بین آدمها می اندازند. گاهی انسان آن قدر در تکنولوژی غرق می شود که حتی دستش را هم نمی تواند به نشانه کمک خواستن برای کسی تکان بدهد. و گاهی آن قدر از خودش دور می شود و از فطرتش فاصله می گیرد که فراموش می کند چیز عزیز و شریفی به نام دل درون سینه اش می تپد. فراموشی چقدر بد است. مگر می توان بدون یادها و یادگارها زندگی کرد؟
نمی دانم چه کسی برای اولین بار تقویم را باب کرد اما هر که بوده می دانسته که چقدر یادآوری و بزرگداشت بعضی از روزها ارجمند و واجب است و نیز میدانسته که باید تلخی بعضی روزها را همیشه به خاطر داشت.
خیلی وقته دلم گرفته خیلی وقته به این موضوع فکر می کنم که چرا آدما تا این حد می تونن عوض بشن؟ چرا هیچ کس ارزشی برای دوستی قائل نیست؟ چرا وقتی پای پول به میان میاد دوستیها، محبتها و یکدلیها همش رنگ می بازه؟ یعنی زندگی ماشینی و پول و............. تا این حد می تونه آدمارو عوض کنه؟
نمی دونم چرا
به نظرتون بهتر نیست وقت زنده بودن به یاد هم باشیم. با همدیگه مهربون باشیم. و همدیگه رو تنها نذاریم. مشکلات همیشه هست. زندگی همیشه با مشکلات و ناملایمات همراه هست. بهتره در کنار هم و با کمک هم بتونیم به زندگی ادامه بدیم.
مهم نیست زندگی تا چه حد از شما جدی بودن را انتظار دارد همه ما احتیاج به دوستی داریم که لحظه ای با او به دور از جدی بودن باشیم.



